دانشگاه
الف ی ب
تنها کاری که ما در مدارس و دانشگاه ها انجام می دهیم٬ ریختن اطلاعات لازم و
غیر لازم به درون سرهای آنان است. دانشکاه های ما٬ ماشین های محاسب تولید می کند
نه انسان. تمام تلاش دانشگاه در این است که چگونه از شما کارمندان٬ دبیران و منشی
های مفید و خوبی بسازد. تنها چیزی که به شما می آموزند این است که چگونه پول در
بیاورید.
هوشمندی یک پدیده طبیعی است. هر کودکی هوشمند زاده می شود. انسان های معدودی
هوشمندانه زندگی می کنند و کمیاب هستند کسانی که هوشمندانه بمیرند.
الاغ
الف ی ب
معنی الاغ در بین صوفیان این است:
کسی که بار سنگینی از دانش را حمل می کند.
صوفیان مردم جاهل را الاغ می خوانند. زیرا الاغ می تواند تمام متون مقدس را
حمل کند و از آنچه که حمل می کند ناهشیار باشد و قادر به درک معنی نخواهد بود.
این مردم برای خود و دیگران تولید عصبیت و روان پریشی می کنند. وقتی بسیار
جمع آوری کردند شروع می کنند به دیگران توصیه دادن. این گونه افراد دیر یا زود
سرخود آموزگار می شوند. به سبب همین آموزگاران کاذب است که دنیا پر از آشوب و هرج
و مرج است.
حقیقت
الف ی ب
حقیقت وجود دارد. حقیقت هرگز جدید نیست و هرگز قدیمی نیست. حقیقت نمی تواند
کهنه باشد و نیز نمی تواند تازه باشد. اگر حقیقت تازه باشد٬ پس روزی کهنه خواهد
شد. حقیقت ربطی به زمان ندارد٬ ورای زمان است. این معنای جاودانگی است.
جاودانگی به معنی برای همیشه بودن نیست. زیرا برای همیشه٬ به زمان مربوط است. جاودانه به معنی همیشگی نیست٬ زیرا همیشگی نیزبه زمان ربط دارد. جاودانگی به سادگی یعنی بی زمان
بودن.
حقیقت هرگز گذشته و هرگز آینده نیست. حقیقت تنها یک زمان را می شناسد و آن
زمان حال است.
تو هرگز از زمان حال آگاه
نمی شوی.
آیا هرگز از زمان حال آگاه شده ای؟
زیرا لحظه ای که آگاه شوی٬ رفته است و گذشته شده. تو همیشه از گذشته آگاه
هستی.
هرکس باید حقیقت را برای خودش بشناسد٬ آن وقت چیزی تازه است. بودا به دریا
رفت٬ آن را چشید و گفت شور است.
تو نیز پس از بیست و پنج قرن به دریا برو٬ آن را
بچش و بگو شور است.
به طور سنتی به تو آموخته اند که نخست حقیقت را بشناس و سپس آن را زندکی کن.
این کاملا بی معنی است.
حقیقت را زندگی کن تا بتوانی آن را بشناسی.
چوانگ تزو
الف ی ب
چوانگ تزو گفته:
" تور ماهیگیری برای
صید ماهی است.
ماهی را بگیر و تور را
فراموش کن.
تله برای گرفتن خرگوش است.
پس خرگوش را بگیر و تله را
فراموش کن. "
آنچه را می خوانید باور
نکنید، فقط بخوانید. بدون این که داوری کنید که درست است یا غلط، فقط بخوانید.
هوشمندی
الف ی ب
هوشمندی یک پدیده طبیعی است. هر کودکی هوشمند زاده می شود. انسان های معدودی هوشمندانه
زندگی می کنند و کمیاب هستند کسانی که هوشمندانه بمیرند. اگر کودکان را نظاره کنی
پیوسته شگفت زده خواهی شد. ولی ما شروع می کنیم به نابود کردن هوشمندی آنان، زیرا
ما به پاسخ درست توجه داریم و نه به پاسخ های هوشمندانه.
نیاز به داشتن فلسفه برای چیست ؟
چرا انسان باید فلسفه داشته باشد ؟
زیرا که بتواند تو را هدایت کند. این یعنی که اگر تو احمق هستی، به یک فلسفه زندگانی
نیازمندی تا تو را راهنمایی کند !!!
هوشمندی به خودی خود کافی است. به هوشمندی خودت اعتماد کن، به فلسفه های زندگی اعتماد
نکن، در غیر این صورت در حماقت خواهی ماند. ساده بودن یعنی هوشمند بودن، بدون آرزو
زیستن، بدون راهنما، بدون نقشه، فقط لحظه به لحظه زیستن.
تفاوت فلسفه و عرفان همین است. عرفان یک طلب کردن است و فلسفه تنها یک کنجکاوی است.
فیلسوف هرگز با هر چیزی که پیدا می کند متحول نمی گردد و همان که بود باقی می ماند.
برای مثال، اگر با ارسطو ملاقات کنی، هیچ تاثیری از فلسفه در زندگی او نخواهی دید.
او همان قدر از فلسفه اش خالی است که تو هستی. او تنها تفکر می کند، او آن فاسفه
را زندگی نمی کند. ولی اگر با مولانا ملاقات کنی، آنوقت هر آنچه او بگویید، آن را
زندگی می کنی.
مائیم که گه نهان و گه پیدائیم
گه مومن، گه یهود، گه ترسائیم
تا این دل ما، قالب هر دل گردد
هر روزبه صورتی، برون می آییم
سادگی
الف ی ب
ساده بودن یعنی بی آرمان زیستن. آرمان ها تولید پیچیدگی می کنند. آرمان ها در انسان تقسیمات ایجاد می کنند و پیچیدگی به دنبال دارند. ساده بودن یعنی رضایت از خود ٬ یعنی همان گونه که هستی. آینده پیچیدگی می آورد. وقتی کاملا در زمان حال باشی ٬ ساده هستی.
ساده بودن به معنی زندگی فقیرانه نیست. این کاملا احمقانه است. زندگی مطابق با خواسته ها و نظرات دیگران ابدا ساده بودن نیست. مردم حتی از ساده بودن هم آرمان ساخته اند ٬ حماقت انسان تا این حد است. این آرمان است که تو را مسموم و پیچیده ساخته. تو را تقسیم کرده و از وجود تو دو شخص آفریده ٬ یکی آن که هستی و دیگری آن که مایلی باشی.
تمام مراقبه یعنی همین : قطع علاقه کردن نسبت به گذشته و آینده.
کیمياگر
الف ی ب
" درجهان همه
چيز در جهت تکامل پيش می رود. برای آنهايی که واقفند طلا، فلزی است که بيش از هر
فلز ديگر تکامل يافته و پاک شده است. کيمياگران واقعی آنهايی بودند که خود را در
آزمايشگاهشان زندانی می کردند و سعی داشتند مثل طلا پاک شوند، منزه شوند و به
تکامل برسند. سرانجام به " کيميا " رسيدند و آن هديه ای از روح تکامل
يافته آنها بود.
گروهی هم فقط در جستجوی طلا بودند، کيمياگرانی که همه عمر در تلاش تبديل فلز ناپاک
به طلای پاک بودند که هرگز به اسرار آن نرسيدند و راز آن را کشف نکردند.
اين انسانها هستند که ياد نگرفته تا گفتار دانايان و انديش مردان را آگاهانه و
دقيق تعبير و تفسير کنند و بدينسان است که طلا بجای اين که سمبل تکامل باشد، نشان
و انگيزه جنگ شد ... "
واژه
الف ی ب
صبر در لغت تحمل و شکيبايی
است و در اصطلاح صوفيان ترک شکايت از بلا و سختی نزد غير خدا است.
توکل در لغت به معنی اعتماد و در اصطلاح صوفيان تکيه کردن به آنچه نزد خداست و بريدن از آنچه در دست غير خداست.
عرفان
الف ی ب
عارفان معتقدند که رسیدن به حقیقت از طریق علم، غیر ممکن است و عقل جزیی و حسابگر
را در آن راهی نیست، بلکه راه وصول به شناخت عالم و معرفت حق را از طریق شریعت، طریقت
و حقیقت ممکن می دانند.
مولانا می گوید " شریعت همچون شمع است ره می نماید و بی آن که شمع بدست آوری،
راه رفته نشود و چون در ره آمدی، آن رفتن تو طریقت است و چون رسیدی به مقصود، آن
حقیقت است ".
عقيده عرفای اسلامی اين است که تصوف يا عرفان اسلامی، از روح و حقيقت اسلام اقتباس
شده و در صدر اسلام در تحت تعليمات پيغمبر اکرم و قرآن مجيد و صحابه، مخصوصا علی
بن ابی طالب که سرحلقه اوليا و سرسلسله همه طوايف صوفيه به شمار می رود مايه گرفته
است. در آن زمان مسلک و فرقه يی مخصوص به عنوان تصوف و صوفی وجود نداشت و ظهور اين
اصطلاح موافق شواهد و نشانه هايی که در دست است مربوط می شود به اواخر قرن اول يا
اوايل قرن دوم هجری. پس از آنکه اختلافات و مشاجرات در اسلام ظهور کرد و بين
مسلمين بدعت ها پديد گرديد، خواص اهل دين به نام صوفی و مسلک ايشان به عنوان تصوف
معروف گرديد. صوفيه اولين طايفه ای بودند که رسما خود را عارف و طريق خويش
راعرفانی خواندند.
عده ای تصوف را مشتق از کلمه صفه دانسته و صوفيان را در اعمال با اصحاب صفه مرتبط
می دانند. اصحاب صفه گروهی از فقرای مسلمان بودند که به امر رسول اکرم در صفه مسجد
النبی سکونت داشتند و کاملا ساده و بی پيرايه زندگی می کردند. گروهی بر اين عقيده اند که تصوف و عرفان اسلامی برگرفته از آراء و اعمال حکمای
يهود و رهبانان مسيحی و متفکران يونانی و بودائيان و برهمنان هندی و غيره است و از
خود چيزی ندارد. اساس و اصول آن مبتنی بر دين اسلام بوده و به مرور زمان رنگ عرفان
ساير جوامع را به خود گرفته است.
